على اكبر دهخدا
1056
امثال و حكم ( فارسى )
صد راه بخانهء صاحبش مىبرد . جامع التمثيل . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . صدقه رفع بلاست ، ( يا ) رد بلاست . نظير : الصدقة ترد البلاء . حديث . گفت الصدقه ترد للبلا * داو مرضاك به صدقه يا فتى . مولوى . صد كاسه انگبين را يك قطره بس بود * زان چاشنى كه در بن دندان ارقم است . ظهير : صد كاسه بنانى چو عروسى بگذشت * ( افسوس كه دور به بيوسى بگذشت . وان عمر چو جان عزيزم از سى بگذشت * اكنون چه خوشى و گر خوشى دست دهد . . . ) انورى . مؤلف نفثة المصدور نيز به شعر انورى تمثل كرده است . در اين نه كاسهء جانسوز دلگير * گرت روزى عروسى كرد تقدير عروسى گر كنى بردار بانگى * منادى كن كه ده كاسه بدانگى . عطار . رجوع به : چون عروسى گذشت . . . ، شود . از قطعه انورى گمان ميرود كه مثل اشاره برسم جارى اجاره كردن ظروف در وليمههاى عرس و جز آن باشد كه ناگزير پس از عروسى صد كاسه را بنانى اجازه نكنند و از مثنوى عطار بيشتر حدس بر اين ميرود كه مراد مثل از كاسه مظروف بازماندهء در كاسههاست كه بعد از ختم عروسى احتراز فساد و گندگى را به قيمت نازل فروشند . صد كلاغرا كلوخى بس است . جامع التمثيل . صد كوچه باغرا سير كرده است . جامع التمثيل . نهايت بىشرم است . صد كوزه بسازد كه يكى دسته ندارد . جامع التمثيل . هيچگاه وفا بوعده نكند . صد كوه بدل چگونه خيزم * صد خار بپاى چون گريزم . مكتبى . صد گربه و يك موش . نظير : يك كله و يك گله . يك انار و صد بيمار . يك مويز و چهل قلندر . يك انگور و صد زنبور . صد گرگ درنده توى گله * بهتر ز عجوزه در محله . رجوع به : از موى سيه مترس و از ابر سفيد . . . ، شود . صد گنجشك با زاق و زيقش يكمن است . صد گنه اين سرى يك نظر آن سرى . * ( باشم گستاخوار با تو كه لاشى كند . . . ) عمادى شهريارى . صد مثل ترا ، ( يا ) صد مثل مرا سر رود ، ( يا ) سر آب ميبرد تشنه برميگرداند . بسيار مكار و محيل است . تمثل : صد هزاران چو تو به آب برد * تشنه باز آورد و غم نخورد . سنائى . صد مشعله افروخته گردد بچراغى * ( . . . آن نور تو دارى و دگر مقتبسانند . ) سعدى . رجوع به : از چراغى چراغها . . . ، شود .